من مامان تنبلی نیستم
دختر گلم این روزها مامان خیلی سرش شلوغ بوده و نگران.......... نگران از اینکه باید برگردم سر کار . نمی دونم چرا حال و حوصله نوشتن رو نداشتم . نمی دونم چرا حسش نبود ... ولی قول می دم دیگه بنویسم. قول قول ... قول زنونه.
همیشه دغدغه این رو داشتم که ممکنه از اداره زنگ بزنن که برگرد و بالاخره این اتفاق افتاد . ولی باز هم خدا رو شکر که 8 ماه کنار هم بودیم.
یک ماهی می شد که داشتم به گزینه پرستار فکر می کردم . یه پرستار مومن و مطمئن که خدا رو شکر پیدا شد.
راستش رو بخوای نه دلم می اومد که مهد کودک بگذارمت و نه اینکه هر روز کله سحر تو زمستون سرد ببرمت خونه مامان جون هات. می دونستم که تو توی خونه از همه جا راحت تری و بالاخره اون خانم یه کمکی به من هم می کنه و من دیگه مجبور نیستم وقتی می یام خونه بپرم تو آشپزخونه و تو مجبور باشی اینقدر غر بزنی و نق و گریه و از من بالا بری و خودت رو بندازی رو پاهای من که بهت توجه کنم و من هم مجبور شم که بی خیال شام و ظرف و همه چی بشم.
حداقل اینطوری از ساعت 5 که می رسم خونه یه چند ساعتی رو با هم بازی می کنیم و دیگه حداقل نبودن صبحم رو جبران می کنم.
این روزها خیلی شیطون شدی ، با سرعت باد چهار دست و پا می ری. دیگه خیلی هم روروئک ات رو دوست نداری چون نمی گذاره که به همه جا سرک بشی و از همه چی سر در باری ... کلا محدودیت رو دوست نداری. همه جا دنبال من راه می افتی بدون نق و ناله.
فقط مشکلت با اشپزخونه رفته منه. کافیه بخوام دو تا لیوان بشورم جوری عضله پشت پام رو می گیری و خودت رو بالا می کشونی که خندم می گیره. ظاهرا دوست داری صورتم رو ببینی .اونوقته که مجبورم بگذارمت رو کابینت آشپزخونه و تو با ذوق جیغ می کشی و دیگه خیالت راحت می شه و دنبال این می گردی که یه چیزی پیدا کنی و خودت رو مشغول کنی.
هفته پیش داشتم تو دستشویی لباس هات رو اب می کشیدم یه دفعه احساس کردم که یه چیزی پشت سرمه ....... دلم یه دفعه ریخت پایین. باورم نمی شد جوری بی سر و صدا اومده بودی تو دستشوی که من اصلا نهمیدم. همه لباس هات خیس شده بود. شاید زیادی غرق فکر و خیال بودم..........
این روزها کارت شده بالا رفتن از میز و مبل. منظورم اینه که دستت رو به همه چی می گیری و ازش بالا میری. مادر قربون اون تلاش ات بره.
این هم نفس مامان در اولین روز 9 ماهگی.



من مامان تنبلی نیستم
